mahe mehrabun

شب تو را با من دید و به ماه از ما گفت ... ماه افتاد و شکست ! شبنمی شور به چشم تو نشست ...



نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ٤:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱

سلام به همه دوستان خوبم

از همتون ممنونم که ابراز همدردی کردین

دلم برا همه تنگ شده ....

راستش دیگه دل ودماغ نوشتن ندارم .....

امسال دومین سالگرد پدر و گرفتیم

هرچی میگذره بیشتر از دوریش رنج میبریم

راستی فراموش کردم ما (من و عشق دوست داشتنیم) آخر آبان 90 رفتیم سر خونه و زندگیمون،

همه چی عروسیمون خوب بود  یعنی عالی  بود

سالها بود که منتظر چنین روزی بود یم

فقط......

فقط جای یه نفر خیلی خالی بود ....

خیلی خیلی  خالی بود

سهم من از پدرم در شب عروسیم فقط یه قاب عکس  بود روی دیوار !

همین .....

بچه ها تورو خدا قدر پدر و مادرتونو بدونین

باور کنین  یه روز حسرت میخورین که چرا تا وقتی بودن حواستون نبود چه گوهری کنارتونه

من آرزومه فقط یه لحظه ،یه لحظه دوباره بابامو بغل کنم .....

خیلی دوستتون دارم

یا حق








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

کاش بودی تا دلم تنها نبود .......

ماه مهربون بازم غیبت طولانی داشت این بار  نه از شوق وصال به یار دیرینه اش که غم فراق....

غریب به  هشت ماهه که در بهت  و ناباوری ازدست دادن پدر مهربونم به عکسش زل زدم و دیوانه واربه بی وفایی روزگار میخندم 

من و عشقم تازه داشتیم  طعم شیرین به هم رسیدن را میچشیدیم که روزگار چنین رقم زد تا شانه های مهربان همسرم پناه اشک های نا تمامم شود 

امروز امدم بگویم همیشه دلیلی برای گریه  هست و درست آنجا که احساس میکنی تمام دنیا مال توست  و دیگر هیچ آرزویی نداری یک تاریانه روزگار تو را به خودت می آورد تا فراموش نکنی  که همیشه دلیلی برای گریه هست چرا که  ما از بدو تولد با گریه آغاز کرده ایم

دیگر یارای به روز شدن ندارم نمی دانم تا کی نمی دانم .....

ار نگاه گرمتان ممنون  فقط ...

با نثار فاتحه ای .........ناراحت

ماه مهربون رو غریب نذارید......








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩

اینم چند تا ازهزاران  نقاشی زیبای خداوند

واقعا محشره .......

 

 

 








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩

 دیروز بعد از مدتها رفتیم سراغ صندوقچه خاطراتمون  

خاطرات  با هم بودن

روزهایی که تمام آرزویمان  وصال بود و وصال ! 

دفتر چه خاطراتی که تمام آن پر بود از شعرهای جدایی و متن های غم انگیز

و بعضی وقت ها هم دست نوشته هایی  که برای هم به یادگار مینوشتیم

تمام گل های خشکیده که  آن روزها زبان دوست داشتنمان بود

هدیه هایی که با مناسبت و بی مناسبت  به هم میدیدام

همه و  همه  کنار هم  چیده شده بود و غبار روی آنها  نشان  ۴ سال  انتظار  بود !

۴ سال  دوست داشتن در سکوت ، ۴ سال  اشک دوری  که هنوز  جای آن در دفترمان پیداست ..... 

 دیدن  مرور کردن اون روزها بعد از  این  همه سال  اونم الان که واسه همیشه کنار

همیم  خیلی شیرین و لذت بخشه بغل

میدونین دوستای خوبم  وقتی  خاطرات اون وقتا رو مرور میکنیم ، روزهای خوب و بدشو 

نگاه میکنیم و رد اشکهامونو  رو برگ برگ دفتر میبینیم

 بیشتر قدر با هم بودنمو نو میدونیم چون  یادمون  میاد که چقدر سختی کشیدیم  تا

امروز کنار هم باشیم 

و اگر  الان هم  گاهی اختلافی پیش بیاد  به حرمت اون روزها  میشه  چشم پوشید و

مهربان بود و گذشت  کرد

 چیزی که الان مهمه  اینه که ما با هممیم   از الان  تا همیشه قلب

 و تمام زندگی ما یعنی همین با هم بودن  و این  نهایت خوشبختی ماست لبخند 

به امید خوشبختی همه شما دوستای مهربونم  ماچ








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩

در کلاس روزگار درسهای گونه گونه هست  :

درس دست یافتن به آب و نان !

درس زیستن کنار این و آن

 درس مهر ، درس قهر

 درس آشنا شدن

درس با سرشک غم ز هم جدا شدن

 در  کنار این معلمان و این در سها 

در کنار نمره های صفر و بیست !

یک معلم بزرگ  در تمام لحظه ها تمام عمر 

در کلاس هست و در کلاس نیست ١

نام اوست مرگ

انچه درس میدهد  زندگیست .........








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸

 

داشتم فکر میکردم  که این اخر سالی چی بنویسم براتون 

از سالی که گذشت با همه ی غمها و شادی هاش بگم  یا از آرزوهام در سال جدید

از ایران ٨٨ بگم یا  از دنیای ٨٨ ویا ....

هر سال  برای تک تک  ما اتفاقات مختلفی میافته تلخ یا شیرین  میگذره   و خاطره میشه  اما من میخوام از ماه مهربو ن  و دوستاش درسال  ٨٨ بگم 

اینکه در تیر ٨٨ درست زمانی که قلم و کاغذ هم حوصله دلتنگی هایم را نداشتن ماه مهربون متولد شد

آمد تا از دلتنگی و جدایی  داستان عشقی بگوید که سالها در انتظار وصال بود

از همان روز اول دوستان با مرام این دنیای مجازی  همدرد این ماه غمگین شدند

دلنوشته هاشو خوندنو نوشتنو  خلاصه کم نذاشتن از مرام و معرفت

جا  داره یاد کنم از تک تک این مهربونا اونا که از اولش تا الان کنارم بودن مثل :

شقایق عزیز مادری که برای فردای دخترش مینویسد  ، سارا  که با مداد سفید کوچولوش  منو تنها نذاشت ، نانی مهربون  که در فراق عشقش محمد ،مترسک وار ادامه میده  و ماه مهربون رو هم فراموش نمیکنه  ،محمد اقا  که همیشه به من لطف داشتن ارمش عزیز،  سپیدار  ،سحر (فریاد سکوت ) و فرشته نجات که بعد از مدت ها چند روز پیش اومد سراغم و دوستای گلی که اخیرا همراه  ماه مهربون شدند  مثل :

کارولین ، الی مهربون که همیشه شرمنده لطفش هستم   ،فرزاد ،هادی و.خیلی دوستای خوب  دیگه  که حافظه یاری نمیکنه و امیدوارم منو ببخشن

دوستان خوبم  به خاطر همه خوبی ها  و مهربونی هاتون سپاس 

برای من و عشقم  که چند ماهی است به وصال رسیده ایم دعا کنید  وفراموش نکنید جای پای خداوند همیشه ی همیشه  در سخت ترین لحظه ها کنار جای پای ما هست

با ارزوی سالی سراسر شادی برای  همه ی شما عزیزان

بار الها !

در تنها ترین لحظه های  تنهایی تو تنها مونس تنهاییم بودی

به حق تنهاییت تنهایمان مگذار

امین

یا حق چشمک

 








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸

داستان بیسکویت سوخته

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را برای شب

 درست کند. و من به خاطر می آورم شبی را بخصوص وقتی که او صبحانه ای، پس از گذراندن

یک روز سخت و طولانی در سر کار، تهیه کرده بود. در آن شب مدت زمان خیلی پیش، مادرم یک بشقاب

تخم مرغ، سوسیس و بیسکویت های بی نهایت سوخته در جلوی پدرم گذاشت. یادم می آید منتظر شدم که ببینم

آیا هیچ کسی متوجه شده است! با این وجود، همه ی کاری که پدرم انجام داد این بود که دستش را به سوی بیسکویت

دراز کرد، لبخندی به مادرم زد و از من پرسید که روز ام در مدرسه چطور بود. خاطرم نیست که آن شب چه چیزی به پدرم

گفتم، اما کاملاً یادم هست که او را تماشا می کردم که داشت کره و ژله روی آن بیسکویت سوخته می مالید و هرلقمه آن را می خورد.

وقتی من آن شب از سر میز غذا بلند شدم، به یادم می آید که شنیدم صدای مادرم را که برای سوزاندن بیسکویت ها از پدرم عذر خواهی

می کرد. و هرگز فراموش نخواهم کرد چیزی را که پدرم گفت: ((عزیزم، من عاشق بیسکویت های سوخته هستم.)) بعداً همان شب، رفتم که

 بابام را برای شب بخیر ببوسم و از او سوال کنم که آیا واقعاً دوست داشت که بیسکویت هایش سوخته باشد. او مرا در آغوش کشید و گفت:

 ((مامان تو امروز روز سختی را در سرکار گذرانده و او خیلی خسته است. و بعلاوه، بیسکویت کمی سوخته هرگز هیچ کسی را نمی کشد!))

زندگی مملو از چیزهای ناقص... و افراد دارای کاستی هست. من اصلاً در هیچ چیزی بهترین نیستم، و روز های تولد و سالگرد ها را

درست مثل هر کسی دیگر فراموش می کنم. اما چیزی که من در طی سال ها پی برده ام این است که یاد گیری پذیرفتن عیب های همدیگر–

و انتخاب جشن گرفتن تفاوت های یکدیگر– یکی از مهمترین را ه حل های ایجاد روابط سالم، فزاینده و پایدار می باشد. 

و امروز دعای من برای تو این است که یاد بگیری که قسمت های خوب، بد، و ناخوشایند زندگی خود را بپذیری و آن ها را به خدا واگذار کنی.

چرا که در نهایت، او تنها کسی است که قادر خواهد بود رابطه ای را به تو ببخشد که در آن یک بیسکویت سوخته موجب قهر نخواهد شد.

ما می توانیم این را به هر رابطه ای تعمیم دهیم. در واقع، تفاهم اساس هر روابطی است، شوهر-همسر یا والدین-فرزند یا برادر-خواهر یا دوستی!  

((کلید دستیابی به شادی تان را در جیب کسی دیگر نگذارید- آن را پیش خودتان نگهدارید.))

بنابراین، لطفاً یک بیسکویت به من بدهید، و آره، از نوع سوخته حتماً خیلی خوب خواهد بود.!.!.!.! 








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸

میدونم بازم دیر اومدم ببخشید

اما متاهلی و هزار درد سر چشمک

از همه ی شما مهربونا که به ماه مهربون لطف داشتید (حتی و قتی من کم لطفی کردم ) ممنونم  خیلی ماهید ماچ

میخوام براتون از لحظه ای که عقد کردیم بگم

نمیدونم بین شما کسی هست که این سعادت رو داشته که تو حرم امام رضا عقد  کرده باشه یا نه ؟

نمیدونین  چه صفایی داره ،یه احساس غریب ، حس میکنی  خود اقا  شاهد و ناظر  عقدتونه  و داره تبریک میگه

با هیچ زبونی نمیتونم اون لحظه رو وصف کنم  فقط ارزو میکنم که این سعادت نصیب همه دخترای ایرونی بشه  ! انشاء الله

 

شاید این قطعه از  استاد شریعتی عزیز  بهترین وصف اولین لحظات با هم بودنمون باشه

در هم نگریستیم سر شار از مهربانی

چشم هامان هر کدام پیاله ای از شراب  سرخ

 که در کام تشنه ی چشمانمان میریخت

و کم کم  بر هر دو لب لبخندی اهسته باز میشد

لبریز از محبت

سیراب از دوست داشتن

نه عشق !

بلکه دوست داشتن ...

لحظاتی این چنین خوب و شیرین و نرم خاموش گذشت

ماه در اوج اسمان بود

و ما در گوشه ای از شب

همچنان به گفتگوی دستها  گوش فرا داده ایم و ساکتیم

و در چشم های هم ، یکدگر را میخوانیم

ودر چشم های هم، یکدگر را می بخشیم

و من همه ی دنیا را در چشم های او میبینم

و او همه ی دنیا را در چشم های من میبیند 

و ما در چشم های هم ساکتیم

 و در چشم های هم میشنویم

یکدگر را میبینیم  و چشم در چشم هم

 و گوش به زمزمه لطیف و مهربان  دست ها ،خاموشیم

و ماه در اوج اسمان بود ........

 

 








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸

سلام سلام  سلام  سلام  بغلبغلماچماچ

سلام  به همه ی شما مهربونا که   همیشه منو  با لطفتون شرمنده کردین  !

میدونم خیلی بدم   خیلی بی معرفتم  !

به خدا هرچی بگین حق دارین

واستون میگم کجا بودم و چی شد که رفتم 

اخرین پستم که یادتون هست؟ 20 مهر !

 از اون تاریخ به بعد بود که دنیام تاریک تاریک شد   ناراحت

روزای بدی بود خیلی بد ....

تو تمام این مدت دل دماغ هیچ کاری رو نداشتم

کارای شرکت هم کلی عقب افتاده بود

مردم و زنده شدم تا این اتفاق خوب برام افتاد

و البته  خدا  لحظه به لحظه کنارم بود

واین تلاش بالا خره نتیجه داد و لطف خدا مثل همیشه شامل حالم شد ............

نمیدونم  با توجه به اغاز ماه محرم درسته این خبر و بدم یا نه ؟

اما امام حسینم قربونش برم  میدونه که نگم میمیریم  پس میخوام بگم که ......

بچه ها  میخوام بگم که .....

که ........

که .........

ما داریم ازدواج میکنیم لبخندبغلقلب

همین خجالتخجالت

 یادتون نره من فقط  به خدا توکل کردم  و فقط از خودش خواستم

یا حق چشمک








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸

 

 

گل خزان ندیده  بهار نو رسیده

کنون که میروی زین گلزار  خدا تو را نگهدار

بود  طنین آوای تو  کنون  به گوشم ای یار

پیام من تو بشنو    خداتو را  نگهدار 

دو چشم من  به ره باشد  در آرزوی دیدار

مسافر عزیزم  تو هم به یاد من باش 

جدایی و فراموشی نبینم از تو ای کاش

نباشدم به جز مهرت هوای دیگری در سر

برو خدا به همراهت   تو ای ز جان  گرامی تر

.........!

برو خدا به همراهت !

 برو خدا به همراهت!

برو خدا به همراهت!

رفتن  رفتن  رفتن ......

سرنوشت  خیلی از ما  با رفتن و تموم   شدن  رغم میخوره 

 و تازه  با رفتنه که  شاید همه چی  شروع میشه !

 

باید  برم  و  با همه ی  عشق و عشق  ترکش کنم

درست در آستانه تولدم ناراحت

 دوم ابان امسال  بدون توام  ، بدون تو  و  مهربونی های تو  ......

 




کلمات کلیدی :ماه من




نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ مهر ۱۳۸۸

عروسک قصه ی من                گهواره ی خوابت کجاست ؟

قصر قشنگ کاغذی                 پولک آفتابت کجاست ؟

بال و پر نقره ای                      کفتر عشقمو کی بست ؟

آینه ی طوطی منو                   سنگ کدوم کینه شکست ؟

عروسک قصه ی من                 زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل              چه بی صداست شکستنت

صدای عشق من و تو               که تلخ و گریه آوره

تو این سکوت قصه ای              شاید صدای آخره

بعد از من و تو عاشقی             شاید به قصه ها بره

شاید با مرگ من و تو               عاشقی از دنیا بره

عروسک قصه ی من                سوختن من ساختنمه

تو این قمار بی غرور                بردن من ، باختنمه

عروسک قصه ی من                شکستنت فال منه

این سایه ی همیشگی            مرگه که دنبال منه

 

جفتای عاشقو ببین                 از پل آبی می گذرن

عروسک قلبشونو                    به جشن بوسه می برن

اما برای عشق ما                   اون لحظه ی آبی کجاست ؟

عروسک قصه ی من                پس شب آفتابی کجاست ؟

عروسک قصه ی من                زخم شکسته با تنت

بمیرم ای شکسته دل              چه بی صداست شکستنت








نویسنده : ماه مهربون ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸

عاقبت روزی تو را خواهم دید

 و نگاهم را به چشمان پر از پرسش تو خواهم دوخت

پاسخت خواهم داد .....

از سکوت و صبر و بی باکی خود خواهم گفت 

دست  سردم ان روز  سر پناه گرم تنهایی تو خواهد شد 

گرچه خود  تیره  و بی جان و نفسگیر  شدم

مونس زنده ی تنهایی تو خواهم شد

روبه رویم   بنشین ! تو صدایم کن

ولی از من  خسته نپرس  که چرا میگریم !!!

و نپرس از چه سخن میگویم

من همان روز به تو خواهم گفت  که چرا تنهایم

  و به تو خواهم گفت به کدامین اندوه  من صدایم خسته است ......








آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ: